مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
166
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب هشتصد و شصت و ششم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، بازرگانزادگان بنشستند و على نور الدين در صدر مكان بر فرش زرين طراز بنشست و بمتكاى ديبا تكيه داده ، آنگاه رضوان ، بادبيزنى از پرنعام آورده ، به دو داد كه بر آن بادبيزن ، اين بيت نقش بود : شيرين بدر نميرود از خانه بىرقيب * داند شكر كه دفع مگس بادبيزنست پس از آن بازرگانزادگان ، دستار و جبه بركندند و بمنادمت بنشستند و از هرسوى سخن همىراندند . ولى در حسن و جمال على نور الدين حيران بودند و چشم ازو برنمىداشتند . چون ساعتى برفت ، غلامكى جوان كه خوان طعامش بر سر بود ، از خانهء يكى از بازرگانزادگان درآمد . و در آن خوان ، همهگونه خورش در ظرفهاى زرين و بلورين مهيا بود . چون خوان بنهادند ، بازرگانزادگان پيش آمده ، خوردنى بخوردند و دستها به آب صاف و صابون معطر بشستند و با دستارچهاى حريرش بخشكانيدند و با يكديگر حديث ميگفتند كه باغبان ، طبقى پر از گل بياورد . بازرگانزادگان گفتند : طبق پيش آور كه بزم ما را بىاو رونقى نبود . باغبان گفت : مرا عادت اينست كه گل نميدهم مگر به كسى كه هنگام گرفتن آن شعرى مناسب بخواند . و آن بازرگانزادگان ده تن بودند . يكى از ايشان گفت : گل پيش من آور تا شعرى مناسب بخوانم . باغبان ، دستهء گلى به دو داد . پسر ، دستهگل بگرفت و اين دو بيت برخواند : كرد باغ و بوستان را خرم و آباد گل * خرمى با گل بود دايم كه دايم باد گل خوش بود خوردن مى روشن به زير گل كه هست * بزمگاه خرمى را مايه و بنياد گل